تبليغاتX
فتح بهشت

فتح بهشت

این مطلب رو تو یکی از وبلاگ ها خوندم...نمی دونم ما داریم کجا می ریم


دیروز ، دختربچه ی۱۲ ساله ی همسایه که بعضی روزها به دیدن ندا می آید ملتمسانه به من گفت: "خاله! ترا خدا یه عکس از آقا مسیح به من بدید ببرم مدرسه به دوستام نشون بدم؛ آخه همه بچه ها عکس BF هاشون را آوردن نشون دادن، من نمی خوام جلوشون کم بیارم"!!!

دختر هم اگه بود نسل ما بود و تموم شد و رفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:37  توسط شیمیستک  | 

داستانی از منوچهر احترامی:

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودندشادی روحش صلوات!

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:34  توسط شیمیستک  | 

گفته می‌شود شهریار دانشجوی سال آخر رشتهٔ پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانوادهٔ دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این‌که فقط یک سال به پایان دورهٔ ۷ سالهٔ رشتهٔ پزشکی مانده‌بود، ترک تحصیل کرد. شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می‌شود. به‌صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های بسیاری را می‌سراید. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری‌شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمدحسین در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار، این شعر را در بستر می‌سراید

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟


















+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:45  توسط شیمیستک  | 

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

880122-1.jpg

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:47  توسط شیمیستک  | 

...احساس عجیبیه...انگار با اینکه کلی آدم دورم ریختههیچ دوستی ندارم...

از وقتی یاسر هم از دانشگاه رفت دیگه خیلی تنها تر شدم.اون تنها کسی بود که بین شیمی ها می فهمید.

امشب نگاهی به گذشتم داشتم...روزگاری که پادشاهی می کردم.بین کسایی بودم که کوچیک فکر کردن براشون جرم نابخشودنی بود..روزگاری که رشته ریاضی و تجربی رو با هم خوندم

..و حالا...........

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:34  توسط شیمیستک  | 

مرد بودن یکی از مشکل ترین کار هاییه که فکرش رو بتونی بکنی(بگذریم از نامردا که تاریکی دلشون امید باقی بودن مرد ها رو از زمین برده)

وقتی مرد شدی دیگه نمی تونی گریه کنی...وقتی مرد شدی با ید بهت تکیه کنند نه اینکه که خودت بار بشی

وقتی مرد شدی تو اون لحظه که دیگه نتونستی زیر بار مشکلات قد علم کنی اجازه نداری درد و دل کنی...

اون وقته که تو خودت فرو می ری...می خندی و شوخی می کنی..تما انگار از غصه دلت داره منفجر می شه

اون وقته که شروع می کنی به قدم زدن و .....

....امشب شب عجیبیه....این جمله آرومم کرد

    از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:26  توسط شیمیستک  | 

این روزها همه  برای روزه نگرفتن عذر شرعی دارن، شما چطور؟..............دلم واسه خدا می سوزه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:30  توسط شیمیستک  | 

(كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست)

وقتي به دنيا آمدم سياه بودم
وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم
وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم
وقتي ميترسم هم سياهم
وقتي سردمه سياهم
وقتي مريضم باز هم سياهم
وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود...
تو اي دوست سفيد من،
وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي
وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي
وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي
وقتي ميترسي زرد ميشي
وقتي مريضي سبز ميشي
وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و
تو... به من ميگي رنگين پوست ؟!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:45  توسط شیمیستک  | 

اسلام بعد از جنگ های صلیبی

... روزی ما مسلمان ها پول داشتیم ، زور داشتیم ، فرنگی ها از ما تقلید می کردند .
استاد های دانشگاه های اسپانیا ، ایتالیا ، فیلسوف ها و دانشمندهای اروپا ،
وقتی می خواستند درس بدند ، قبا لباده ی ملاهای ما را به تن می کردند ،
یعنی که ما هم بوعلی و رازی و غزالی ایم !
همون که باز ، استاد های دانشگاه های ما امروز ، تو جشن ها می پوشند ،
تا خود را به شکل استاد های دانشگاه های اسپانیا ، ایتالیا ، فرانسه و انگلیس بیارایند !
یعنی که ما هم شبیه کانت و دکارتیم !
ببین که لباس های خودمون رو باید از دست فرنگی ها تن کنیم !
صنعتگر های مسیحی در اروپا ،تقلب می کردند ،
مارک " الله " را روی جنس های خودشان می زدند ،
یعنی که این ساخت اروپا نیست ، کار بلخ و بخارا و طوس و ری و بغداد و شام و مصر و
اسطامبول و قرناطه و قرطبه و اندلس است . حتی روی صلیب مارک "الله " می زدند !!!
جنگهای صلیبی که شد اونها افتادند به جان ما ، ما افتادیم به جان هم ،
مسیحی ها و جهود ها یکی شدند ، مسلمانها صد تا شدند ،
سنی به جان شیعه ، شیعه به جان سنی ، ترک به جان فارس ،
عجم به جان عرب ، عرب به جان بربر ، بربر یه جان تاتار،...
باز هم هر کدوم تو خودشون کشمکش ، دشمنی ، بد بینی ، جنگ و جدل .
حیدری ، نعمتی ، پایین سری ، بالا سری ، یکی شیخی ، یکی صوفی ، یکی امل ، یکی قرتی ...
نقشه ی جهان رو جلوی خودت بذار ، از خلیج فارس یه خط بکش تا اسپانیا ،
از اونجا یه خط برو تا چین ، این مثلث میهن اسلام بود ؛
یک ملت ، یک ایمان ، یک کتاب .
حالا ؟
مسلمان های یک مذهب ، یک زبان ، یک محل ، تو یه مسجد ، هفت تا " نماز جماعت " می خوانند !
توی برادران جنگ هفتاد و دو ملت برپا شد . هر ملتی اسلام را رها کرد ،
رفت به سراغ قصه های مرده ، خرابه های کهنه ، استخوان های پوسیده ..."خدا " را از یاد بردند .
توحید توی کتابها مرد ، به شکل کلمات ؛و شرک توی جامعه جان گرفت ، به شکل طبقات ؛
دین فرقه فرقه شد و امت قوم قوم و ما قطعه قطعه ، هر قطعه ...و لقمه ای چرب و نرم و راخت الحلقوم .
سر ما به خاک بازی ، به خون بازی ، فرقه سازی ، دسته بندی ، بخ جنگهای زرگری ،
به بحث های بیخودی ، به حرف های چرت و پرت ، به فکر ها و علم های پوک و پوچ ،
به عشق ها و کینه ها ی بی ثمر ، به گریه ها و ندبه های بی اثر ، به دشمن های عوضی ،
به خنده های الکی ، بند کردند . چشم ما را به لالایی خواب کردند .
فرنگی ها هم مثل مغول ها : "آمدند و سوختند و کشتند و بردند و..."
اما نرفتند ......................
دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:54  توسط شیمیستک  | 

گفتم:چقدر احساس تنهایی می کنم.
گفتی:من که نزدیکم(بقره/186)

گفتم:تو همیشه نزدیکی، من دورم...کاش می شد بهت نزدیک شم.
گفتی:هر صبح و عصر ، پروردگارت رو پیش خودت،با خوف و تضرع، و با صدای بلند آهسته یاد کن(اعراف/205)

گفتم:این هم توفیق می خواهد!
گفتی :دوست ندارید خدا ببخشدتون؟!(نور/22)

گفتم:معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی:پس از خدا بخواهید ببخشدتون و بعد توبه کنید(هود/90)

گفتم:با این همه گناه ،آخه چیکار میتونم بکنم؟
گفتی:مگه نمیدونید که خداست که توبه رو از بنده هاش قبول میکنه؟!(توبه/104)

گفتم:دیگه روی توبه ندارم
گفتی ولی)خداعزیزه و دانا.او آمرزنده ی گناه هست و پذیرنده ی توبه(غافر/2_3)

گفتم:با این همه گناه برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی:خدا همه ی گناه ها رو می بخشه(زمر/53)

گفتم:یعنی بازم بیام؟بازم منو می بخشی؟
گفتی :به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟(آل عمران/135)

گفتم:نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم؟!آتیشم میزنه، ذوبم میکنه و عاشق میشم!...توبه میکنم
گفتی :خدا همه ی توبه کننده ها و همه ی اونهایی که پاک هستند رو دوست داره(بقره/222)

ناخواسته گفتم:الهی ربی من لی غیرک
گفتی:خدا برای بنده اش کافی نیست؟(زمر/36)

گفتم:در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟
گفتی:ای مومنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید.او کسی هست که خودش و فرشته هاش بر شما درود و رحمت می فرستن تا شما رو از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون بیارن.خدا نسبت به مومنین مهربونه(احزاب/41_43)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:48  توسط شیمیستک  |